مدت پنجاه سال ، مرتب هر دو سال یک بار ، برای زیارت به مکه می رفت.
سالی مهیای رفتن به حج گردید و از خانه خارج شد .
در بین راه ، به زنی سیده برخورد که مشغول پاک کردن
یک مرغابی مرده بود.
نزد او رفت و گفت : ای زن چرا این مرغابی مرده را پاک میکنی ؟
زن جواب داد:کاری که برای تو فایده ندارد، از چه رو میپرسی ؟
عبدالله اصرار زیاد کرد.
زن گفت : حالا که این قدر اصرار می ورزی ، من زنی هستم
که چهار دختر دارم که پدرشان چندی پیش از دنیا رفت ،
در روز جاری روز چهارم است که ما چیزی نخورده
و به حال اضطرار افتاده ایم ، و مرده بر ما حلال است ،
این مرغابی را پیدا کرده ام و می خواهم برای بچه هایم غذا تهیه کنم .
عبدالله می گوید : در دل گفتم : وای بر تو ، چگونه این فرصت را
از دست می دهی ؟ اینگونه بود که دینارها را به او بخشیدم .و آن زن با قیافه ای که
شرمندگی را حکایت میکرد ، سر به زیر انداخته بود، او رفت
و من نیز از همان جا به منزل خود برگشتم ،
و خداوند میل رفتن مکه را در آن سال ، از قلبم برداشت .
به شهر خود بازگشتم، مدتی گذشت تا مردم از مکه برگشتند.
برای دیدار همسایگان سفر رفته ، به خانه آنها رفتم ،
هر کدام مرا می دیدند ، می گفتند :
ما با هم در فلان جا بودیم و شما را در فلان محل دیدیم .
من به آنها تهنیت برای قبولی حج می گفتم ، آنها نیز مرا تهنیت می گفتند که
حج تو هم قبول باشد . آن شب را در اندیشه ای عجیب به خواب رفتم ،
در خواب حضرت رسول (ص) را دیدم که فرمود :
« عبدالله ! رسیدگی و کمک به یک نفر از بچه های من کردی ،
از خداوند خواستم ملکی را به صورت تو خلق کند ، تا برایت هرسال
تا روز قیامت حج بگذارد.اینک میخوای پس از این به حج برو
و می خواهی ترک کن.»
برچسب:
نویسنده: رضا نصیری